دیدگاه های اخلاقی معصومین علیهم السلام

معرفت

اصول وظایف اجتماعی از نظر پیامبر اعظم(ص)

اصل اول: رفق و مدارا

پیامبر(ص) فرمود: «آمرنی ربّی بمداراة الناس کما أمرنی باداء الفرائض»؛ پروردگارم مرا به مدارا با مردم امر کرد، آن سان که مرا به انجام واجبات امر کرد».

رفق و مدارا در منطق عملی پیامبر(ص)

این اصل، از اصولی است که در سیرة اجتماعی پیامبر اعظم(ص) اهمیت بسیاری داشته و مایة قوام و دوام مناسبات صحیح اجتماعی ـ در درون جامعة اسلامی ـ است. برخوردهای از سر رفق و ملایمت و به‌دور از درشتی و خشونت آن حضرت در معاشرت‌های اجتماعی، سازنده‌ترین عنصر در اصلاح جامعه و روابط و مناسبات اجتماعی بود. سیره‌نویسان از حسین‌بن‌علی(ع) در توصیف برخوردهای اجتماعی امیرمؤمنان علی‌(ع) روایت کرده اند: «کان دائم البشر، سهل الخلق، لین الجانب، لیس بقّط ولا غلیظ؛ [پیامبر(ص)] دائماً خوش‌رو، خوش‌خوی و نرم بود؛ خشن و درشت‌خوی نبود».

آن رسول رفق، از غلظت‌های بی مورد و شدت‌های نابجا سخت پرهیز داشت و هرگز برای پیشبرد مقاصد اجتماعی خویش، در میان مسلمانان، از حرکت‌های تند عاری از رفق بهره نگرفت. او همان‌گونه که مأمور به برپایی واجبات بود، مأمور به رفتاری از سرمدارا بود: «إنّ الله تعالی أمرنی بمداراة النّاس، کما أمرنی باقامة الفرائض»؛ خداوند تعالی، همان‌گونه‌که مرا به برپایی واجبات امر نموده، به مدارا با مردم امر کرده است».

آن حضرت، با رفق و مدارا توانست جامعه را متحوّل سازد و چنانچه این روحیه نبود و این اصل مهم اجتماعی به‌کار نمی‌رفت، قطعاً امکان ایجاد وحدت و پیوند و حرکت در جامعه میسر نمی‌شد: «این رحمت الهی بود که شامل حال تو شد تا این‌گونه با مردم مهربان و خوش‌خوی شدی، و اگر تندخو و سخت‌دل بودی، مردم از گرد تو پراکنده می‌شدند. دربارة آنها گذشت داشته باش و برایشان آمرزش بخواه».(آل‌عمران:159)

اصل دوم: تکریم و جایگاه آن در روابط اجتماعی

به‌طورکلی در برخوردها و رفتارهای اجتماعی، روابطی که انسان‌ها با هم برقرار می‌کنند تابع دو دیدگاه است: یا بر مبنای دیدگاه «کرامت» است و یا بر مبنای دیدگاه «اهانت». بر اساس این دو نوع نگرش به انسان، روابط انسان‌ها با یکدیگر یا بر «تکریم» و گرامی داشتن استوار است، یا بر «استخفاف» و حقیر شمردن. در یک نگاه، انسان موجودی است باارزش و شریف، صاحب کرامت ذاتی و «حاصل برّ و بحر»، و در نگاه دیگر، وجودی است بی‌ارزش و حقیر، فاقد کرامت ذاتی و صرفاً طبیعی.

انسان را هرگونه تلقّی کنیم، همان‌گونه با او برخورد می‌کنیم؛ اگر او را موجودی صاحب کرامت بدانیم، می‌کوشیم این کرامت را در او تقویت کنیم و به‌عکس، اگر دیگران را بی‌کرامت بدانیم، از سر تفرعن، آنان را کوچک شمرده، به ایشان اهانت، حقارت و استخفاف روا می‌دادیم. خداوند دربارة کرامت ذاتی انسان‌ها، در آیة هفتاد سورة اسراء فرمود: «ما فرزندان آدم نوع انسان ـ را کرامت بخشیدیم».(اسراء: 70) همچنین فرعون را نمونة نگرش و برخورد تحقیرآمیز با انسان معرفی کرده است: «او [فرعون] قومش را استخفاف کرد، پس اطاعتش کردند؛ آنها قومی فاسق بودند».(زخرف: 54)

فرعون نماد برخورد تحقیرآمیز با انسان است. ماندگاری نظام فرعونی و مناسبات سلطه و استثمار و استحمار، جز در چهارچوب تهی کردن انسان‌ها میسر نمی‌شود. انسان حقیر است که مطیع فراعنه می‌شود و این نیست مگر به دلیل «فسق» او؛ و فسق خروج از طریق حق است و از همین روی به‌معنای عصیان و ترک الهی و خروج از دین آمده است.

انسانی که کرامت خود را بر زمین می‌گذارد و پذیرای اهانت می‌شود، ابتدا باید فاسق شده و از محتوای الهی خود عدول کرده باشد تا پذیرای استخفاف ستمگر و حکومت ستم شود. اصولاً راه و رسم و سیرة همه جباران و حکومت‌های خودکامه و فاسد این است که برای ادامة تفرعن و خودکامگی خود، مردم را خفیف سازند، تهی کنند و از نظر تفکر در سطحی نگاه دارند که خطری برایشان ایجاد نشود. با تحمیق آنها و خرد کردن شخصیت حیقیقیشان، آنان را به‌صورت ابزار و اداواتی برای مقاصد خود می‌سازند.

جالب آنکه در آیة یاد شده، علت پذیرش استخفاف و قدرت گرفتن فراعنه را فسق مردم معرفی می‌کند: «آنها گروهی فاسق بودند»؛ چراکه اگر فاسق نبودند و از اطاعت خدا و فرمان عقل خارج نشده و خود را از محتوای الهی ـ انسانی خویش تهی نساخته بودند، تسلیم هیچ فرعونی نمی‌شدند. آنها خود، کرامت خویش را لگدمال کرده بودند؛ آن‌گاه‌که تسلیم استخفاف فرعونی شدند.

آنها فاسق بودند که تن به پیروی از فاسق دادند‌. بنا بر آنچه گفته شد، به اعتباری در برخورد با انسان دو دیدگاه وجود دارد: 1. دیدگاه «موسوی» که انسان را بار کرامت می‌داند و نحوة برخورد با انسان را برخورد از سر تکریم می‌خواهد؛ 2. دیدگاه «فرعونی» که انسان را برای اینکه به زیر سلطه بکشد، استخفاف می‌کند؛ او را حقیر می‌‌داند و به تحمیق او می‌پردازد؛ چراکه اگر انسان خرد و خفیف و سبک شد، تن به هر خواری و پستی می‌دهد.

سیرة پیامبران(ع) در برخورد با انسان، سیرة موسوی است. آنها «کریم» بودند و برخوردهایشان «کریمانه»؛ «صاحب کرامت» بودند و اهل «تکریم» مردم. انسان تا کرامت نداشته باشد، نمی‌تواند تکریم کند، و رسول خدا(ص) با‌کرامت‌ترین انسان‌ها بود؛ چنان‌که سیره‌نویسان در وصف آن حضرت نوشته‌اند: «کان اکرم النّاس».

اصل سوم: عدم مداهنه

واژة مداهنه از «دُهن» گرفته شده است و مانند «ادهان» و «تدهین»، به‌معنای مصانعه و سازش‌کاری، و مدارا و نرمش در حق به‌کار می‌رود.«دُهن» به‌معنای روغن و «ادهان» به معنای روغن‌مالی و در اصطلاح فارسی «ماست مالی» است که کنایه از نرمی، روی خوش نشان دادن و مدارا در جایی است که نباید روی خوش نشان داد و نرمی کرد.

«ادهان» به‌معنای کوتاه آمدن در حق، سازش‌کاری، هم‌رنگ جماعت شدن، «بوقلمون‌صفت بودن»، «عوام‌زده شدن»، پیر و همراه جریان‌ها شدن و تن به باطل دادن است. خداوند در آیة نهم سورة قلم خطاب به پیامبر(ص) می‌فرماید: «این تکذیب‌گران حق (کفار)، دوست دارند که تو مداهنه کنی و با آنها سازش نمایی.

با نزدیک شدن به دین آنان، روی خوش به ایشان، نشان دهی؛ آنها هم با نزدیک شدن به دین تو، روی خوش به تو نشان دهند و خلاصه، آنکه دوست دارند تو کمی از دینت مایه بگذاری و اهل تسامح و تساهل شوی؛ کمی هم آنان از دین خود مایه بگذارند و هریک دربارة دین دیگری مسامحه روا دارید». چنان‌که نقل شده است کفار به رسول خدا(ص) پیشنهاد کردند از تعرض به خدایان آنها کوتاه بیاید و آنها نیز متقابلاً متعرض پروردگار او نشوند.

«آنها دعوت به سازش می‌کنند و تو را به مصانعه فرا‌می‌خوانند»(قلم: 9)؛ اما تو هرگز با آنان سازش مکن و در حق ایشان مدارا روا مدار (قلم:8)؛ به هیچ‌وجه با آنان موافقت نکن نه عملی و نه زبانی؛ زیرا تکذیب‌گران مفتون و گمراه‌اند. آنها مفتون باطل‌اند و تمایلشان به سازش برای نابودی حق است و هیچ جایی برای مدارا با آنان نیست.در سیرة پیامبر رحمت، اصل مدارا و رفق جایگاهی ویژه دارد اما در برخورد با مؤمنان و مسلمانان و انسان‌هایی که با رفق و مدارا به مسیر حق جذب می‌شوند، و به شرط آنکه حق زیر پا گذاشته نشده، به حدودی از حدود الله تعّدی نشود؛ ولی آنجا که حدود و اصول مطرح است، جایی برای مداهنه نیست.

اصل چهارم: عدم استرحام

«نفی استرحام» از اصولی است که در سیرة اجتماعی رسول خدا(ص) و ائمة هدی(ع) رعایت می‌شد و به‌هیچ‌وجه زیر پا گذاشته نشده است. آنها هرگز «استرحام» نکردند. استرحام یعنی ترحم طلبیدن، گردن کج کردن، التماس کردن، زاری کردن در برابر مخلوق و ناله زدن پیش خلق، خود را خرد کردن، ضعیف و زبون ساختن و زیر پا گذاشتن شرافت و کرامت ذاتی انسان.

اسلام آمده است به انسان عزت بخشد؛ او را از حضیض ذلت به اوج عزت بکشد، و از خاک به افلاک ببرد؛ انسان ملکی را ملکوتی کند، و طیّ این طریق با عزت و عدم استرحام در برابر مخلوق ممکن است. از همین رو می‌بینیم پیشوایان حق در سخت‌ترین اوضاع، ضعف نشان ندادند؛ هرگز خود را زبون نساختند و جز در برابر حضرت حق ترحم نطلبیدند و به پیروان خود آموختند که چنین باشند، که عزت مؤمن در بی نیازی او از مردم است؛ چنان‌که نبی اکرم(ص) فرمود: «عزّ المؤمن استغناؤه عن النّاس».

این سخن بدان معنا نیست که انسان‌ها بی‌نیاز از یکدیگرند و کسی به کسی نیاز ندارد؛ بلکه بدین معناست که در مناسبات اجتماعی و در برخوردها و طلب احتیاجات و رفع نیازها، عزت انسان حفظ شود و تن به استرحام ندهد؛ همان‌گونه‌که پیامبر عزت و کرامت فرمود: «خواسته‌های خود را با حفظ عزت نفس بخواهید». مؤمن استرحام نمی‌کند؛ در برابر این و آن گردن کج نمی‌کند؛ و خود را حقیر نمی‌سازد. برای هیچ مؤمنی جایز و روا نیست که خود را خوار سازد.

برای هیچ انسانی شایسته نیست که کرامت انسانی خود را فدای خواسته‌های بی‌ارزش کند و منت‌پذیر خوان کسی شود که بهره‌ای از وجود ندارد و حتی بوی آن را نیز استشمام نکرده است؛ چنان‌که پیامبر(ص) در وصیت‌های خود به علی(ع) فرمود: «ای علی! اگر ناچار شوم دست خود را تا آرنج در دهان اژدها فرو برم، این عمل نزد من محبوب‌تر است از اینکه از کسی که چیزی نبوده و دارا شده است، چیزی را درخواست کنم».

اصل پنجم: عدالت اجتماعی

عدالت اجتماعی در اندیشة دینی از جایگاه ویژه ای برخوردار است که هیچ امر دیگری با آن قابل مقایسه نیست. این عدالت، برخاسته از عدلی کلی است که حاکم بر همه‌چیز است. عدل به‌معنای قرار دادن هرچیز در جای خود، مبنای همه‌امور است و خدوند، همه‌چیز را بر عدل استوار کرده است.قیام همة امور به عدل و استواری همه‌چیز به آن است. چنان‌که در حدیث نبوی آمده است: «آسمان‌ها و زمین به عدل برپاست و در نظام دین، نه‌تنها همه‌چیز بر عدل استوار است، بلکه عدل مقیاس همه‌چیز است».

عدل رکن، هدف، معیار و مقیاس است و همه‌چیز با آن سنجیده می‌شود. عدالت، اصلی اساسی است که ارسال رسل و انزال کتب برای آن است. راز مبارزة پیامبران عدالت است و هدف اجتماعی ـ سیاسی پیامبران و مصلحان با آن محقق می‌شود. جان و حیات همه‌چیز به عدل است؛ چنان‌که حضرت علی(ع) می‌فرماید: «عدل، حیات است».بدون عدل، همه‌چیز مرده است و دین منهای عدالت، فقط وسیله‌ای است برای به بند کشیدن انسان‌ها برای جلوگیری از در رفتن آنها به سوی حق. عدالت، اصلی بنیادین است که ملاک تشخیص حق و باطل، و معیار سنجش همه‌چیز، از جمله دین است.

اصل عدالت از مقیاس‌های اسلام است که باید دید چه‌چیز بر او منطبق می‌شود. عدالت در سلسلة علل احکم است نه در سلسلة معلولان؛ نه این است که آنچه دین گفت عدل است، بلکه آنچه عدل است، دین می‌گوید. این معنای مقیاس بودن عدالت برای دین است؛ و اینکه آیا دین مقیاس عدالت است یا عدالت، مقیاس دین. این مانند آن چیزی است که دربارة حسن و قبح عقلی میان متکلمان رایج شد و شیعه و معتزله، عدلیه شدند؛

یعنی عدل را مقیاس دین شمردند و دین را مقیاس عدل. به همین دلیل، عقل یکی از ادّله شریعت قرار گرفت. در جاهلیت، دین را مقیاس عدالت و حسن و قبح می‌دانستند؛ از‌این‌رو، در سورة اعراف از آنها نقل شده است که هر کار زشتی را به حساب دین می‌گذاشتند. قرآن می‌گوید: «بگو خدا امر به فحشا نمی‌کند».(اعراف:28)

اصل ششم: شورا

مسئلة شور، مشورت و مشاوره در اسلام و در منطق عملی پیشوایان حق اهمیت بالایی دارد. در سیرة پیامبر اعظم(ص) نوشته‌اند که آن حضرت با اصحاب خود بسیار مشورت می‌کرد و برخی از اصحاب، از جمله عایشه، همسر پیامبر(ص) نقل کرده است: «هیچ‌کس را ندیدیم که با اصحاب خود بیشتر از رسول خدا(ص) با اصحابش مشورت کند».

رسول خدا(ص) با آنکه معصوم بودند، نیازی به مشورت نداشتند و جدا از وحی و مقام خلیفة اللهی، چنان اندیشة کامل و نیرومندی داشتند که از مشورت بی‌نیازشان می‌‌کرد؛ ولی بااین‌حال، مشورت می‌کردند و عمل به شورا از اصول مسلم سیرة پیامبر(ص) و اوصیای آن حضرت است. رسول خدا(ص) با مشورت کردن، ازیک‌سو مسلمانان را متوجه اهمیت شورا می‌کرد و از دیگرسو، به آنان می‌آموخت که به این سیره عمل کنند و پس از آن حضرت نیز به این سنت نیک تأسی و اقتدا نمایند.

شورا به منزلة یک اصل اجتماعی، مایة الفت و پیوند مردم، ارزش یافتن آنها، و مشخص شدن ارزش و جایگاه افراد در امور اجتماعی است و مشورت پیامبر(ص) با اصحابش برای مراعات حال آنها و احترام ایشان بود و این حرکت را گامی به سوی رشد اندیشه و تفکر در جامعة اسلامی می‌دانست؛ زیرا دور بودن از جامعه و بی‌اهمیت‌بودن به مسائل، باعث مرده بودن فرد و روحیة انزوا می‌شود؛ ولی افرادی که پیوند محکم با اجتماع دارند، دارای روحیة مسئولیت‌پذیری‌اند و اعتبار و منزلت خواهند یافت. در چنین شرایطی، رابطة رهبری و مردم، و کارگزاران و توده‌ها به‌صورت یک امر دو‌سویه در خواهد آمد و همه در سرنوشت خویش شریک خواهند بود.

اصل هفتم: اهتمام برای مستضعفان

از امور مسلم در سیرة پیامبر اعظم(ص) و ائمة هدی(ع)، اهتمام ایشان برای مستضعفان است؛ یعنی با آنها بودن، ایستادن در جبهة ایشان، حفظ کرامت آنها، تلاش برای زدودن محرومیت‌هایشان و سیر دادن آنها به عزت حقیقی شان؛اهتمام برای آنان که از حقوق واقعی خود محروم شده‌اند؛ اهتمام برای آزاد ساختن آنان از اسارت‌ها و فراهم کردن زمینة صعود؛ اهتمام برای آنان که طالب حق‌اند و محروم از حقوق؛ آنها که بهترین بندگان خدایند؛ آن مستضعفان صالحی که وارث زمین خواهند شد. جهت‌گیری دین آن است که روزی مستضعفان صالح، وارث زمین شوند و دولتی حق، همة محرومیت‌ها را بزداید.

خداوند به آنان عنایت داشته و رسول خدا(ص) و اوصیایش به آنها عطوفت فراوان دارند. پیامبر(ص) رحمة للعالمین است؛ رحمت واسعه‌ای است برای همه و رحمت خاصه‌ای است برای مستضعفان صالح. پیامبر اعظم(ص) خود را از آنان می‌دانست؛ بلکه همة پیامبران الهی از مستضعفان بوده‌اند. خاستگاه آنان از مستضعفان بوده است. و برای توده کار می‌کردند. اسلام از طبقة بالا، پیدا نشده است. پیغمبر اکرم(ص) از همین جمعیت پایین بود از میان همین جمعیت برخاست و قیام کرد. اصحاب او نیز از همین مردم پایین و طبقة سوم بودند. آن طبقة بالا، مخالفین پیامبر اکرم بودند. پیامبر اکرم(ص) از همین توده پیدا شده است و برای همین جمعیت، همین ملت قیام کرده است. به نفع همین ملت، احکام آورده است».

اصل هشتم: مقابله با مستکبران

اصل مقابله با مستکبران به‌معنای درگیری ذاتی و همیشگی اسلام با هر ‌گونه تکبر و برتری‌جویی است که در سیرة پیامبر(ص) و ائمة هدی(ع) درخشش خاصی دارد. استکبار چهره‌های گوناگونی دارد و در هر لباسی که ظهور کند، باید با آن مقابله کرد. این اصل به‌معنای درگیری پیوستة حق و باطل است؛ رویارویی آنانکه ولایت الهی را پذیرفته‌اند با آنان که تحت ولایت شیطان‌اند.

اگر انسان الهی با چهره‌های گوناگون استکبار مقابله نکند و تباهگری و ستم‌پیشگی آنها را دفع ننماید، زمین را تباهی و ستم پرخواهد ساخت. اگر این رویارویی نباشد و از سلطة مستکبران جلوگیری نشود و انسان‌های الهی با آنان مقابله نکنند، آنها همة شرافت‌ها و ارزش‌ها را دفن کرده، می‌کوشند که یاد خدا را محو سازند. همیشه گروه‌های حق‌طلبی هستند که در برابر گروه‌ها دیگری که برای استثمار و استعمار و استحمار انسان‌ها عمل می‌کنند به‌پاخیزند و همة پیام‌آوران الهی، رسالت آگاه کردن مردم و خیزش آنها علیه ستم و برپایی عدالت را داشته‌اند.

چنان‌که خداوند در قرآن می‌فرماید:«به ‌یقین، پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و همراهشان کتاب و میزان فرو فرستادیم تا آدمیان به داد برخیزند و آهن را فرو فرستادیم که در آن آسیبی سخت و سودها برای آدمیان هست و تا خدا معلوم کند چه کسی خدا و فرستادگان او را ندیده یاری می‌کنند. آری، خدا خودش هم نیرومند و عزیز است».(حدید:25)

آهن، فرو فرستاده شده است تا حق‌طلبان با سلاح‌های آهنین از عدالت دفاع کنند که در این رویارویی سختی‌ها و درعین‌حال، سودهای بسیار است. در این مقابله است که مشخص می‌شود یاوران خدا و رسولان او چه کسانی‌اند . چه کسانی از جامعة دینی دفاع کرده، کلمه حق را گسترش می‌دهند و البته خداوند، احتیاجی به یاری یاری‌کنندگان ندارد؛ زیرا خدا قوی است که به‌هیچ‌وجه ضعف در او راه ندارد و عزیزی است که ذلت به سویش راه نمی‌برد و این آزمایشی است برای جدا شدن صفوف.

اصل نهم: مساوات

مساواتی که اسلام مقرّر داشته و پیامبر اعظم(ص) آن را محقق ساخته و به آن جامعة عمل پوشانده است، در تاریخ بشر بی‌نظیر است. در منطق قرآن کریم، انسان‌ها همه از یک سرچشمه و فرزندان یک پدر و مادرند و فرقی میانشان نیست. این مساوات برخاسته از منطق قرآن را به تمام معنا در زندگی پیامبر(ص)، در برخوردها و در حکومت مدینه می‌بینیم و در امتداد حرکت آن حضرت، در زندگی پیشوایان معصوم(ع) قابل مشاهده است.

در منطق قرآن کریم، نه سفید را بر سیاه مزیّتی است و نه عرب را بر عجم؛ نه والی بر رعیت برتری دارد و نه حاکم بر مردم. همة افراد به تعبیر پیامبر(ص)، مانند دندانه‌های یک شانه مساوی‌اند و هیچ مزیّتی بر یکدیگر جز تقوا ندارند.این نگرش اسلام به انسان‌ها و رفتار پیامبر(ص) و مؤمنان بر آن اساس، از مهم‌ترین عوامل جذب دل‌ها به اسلام بود.

چنان‌که در حدیث علوی آمده است: « خیر مردم در تفاوت آنهاست و اگر همه مساوی باشند، هلاک شوند».اسلام همة تفاخرها و امتیازات نژادی و اختلاف‌های طبقاتی و برتری‌جویی‌های اجتماعی را نفی و به‌صراحت اعلام کرده است: «یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ».(حجرات:13)

اصل دهم: اخوّت

از زیباترین جلوه‌های عملی ایمان، پیوند روح‌ها و اتصال جان‌هاست. قرآن کریم برادری ایمانی را سرفصل و با‌بی شگفت و کار‌ساز در روابط اجتماعی قرار داده است: «همانا مؤمنان برادر یکدیگرند. پس میان برادرانتان را اصلاح کنید و از خدا پروا گیرید که بر شما رحمت آید».(حجرات: 10) در واقع خداوند با این آیه، مؤمنان را به یکدیگر پیوند داده و این پیوند معنوی و روحی را چنان محکم کرده است که زمینه‌ساز پیکری واحد شده‌اند. چنان‌که امام صادق(ع) می‌فرماید:

مؤمن برادر مؤمن است؛ مانند پیکری که هرگاه عضوی از آن دردمند شود، اعضای دیگر هم احساس درد کند و روح‌های آنها نیز از یک روح است و بی‌گمان پیوستگی روح مؤمن به روح خدا، از پیوستگی پرتو خورشید به خورشید بیشتر است.این سخن ایمانی، بستر حرکت صحیح اجتماعی است؛ زیرا انسان، نیازمند امنیت اجتماعی است و مهم‌ترین عامل تحقق صحیح آن پیوند، انسان‌هایی است که با جان و دل به یکدیگر محبت ورزیده، در راه امنیت و آسایش یکدیگر گام برمی‌دارند. رسول خدا(ص) برای تحقق عینی اصل اخوت، دوباره میان مسلمانان پیمان برادری بست و این جلوة زیبای ایمانی را جلوة اجتماعی بخشید.

بار نخست، پیش از هجرت میان مهاجران پیمان برادری بست تا آنان را برای حرکتی بزرگ و سرنوشت‌ساز و سرفصلی جدید در تاریخ بشر آماده سازد و آنان در محیطی جدید، جامعه‌ای نوبنیاد گذارند برای این‌کار ابتدا خود باید به‌درستی پیوند می‌خوردند و بر حق همدیگر و مواسات با یکدیگر متعهد می‌شدند. فداکاری و ایثار مهاجران، زمینه‌ساز اقدامات بزرگی شد و این پیمان دوبه‌دو میان مهاجران بر‌قرار شد:

ابوبکر و عمر، حمزه و زیدبن‌حارثه، عثمان و عبدالرحمن عوف، زبیر و ابن‌مسعود، عبادة‌بن‌حارثه و بلال، مصعب‌بن‌عمیر و سعدبن‌ابی‌وقاص، ابوعبیده جراح و سالم موسی أبی‌خدیفه، سعید‌بن‌زید و طلحة‌بن‌عبیدالله، و بین حضرت علی(ع) و خودش. به حضرت علی(ع) فرمود: «آیا راضی نیستی که من برادر تو باشم؟» گفت: «آری، راضی هستم». فرمود: «تو برادر من در دنیا و آخرت هستی».

اصل یازدهم: تعاون، تکافل و مواسات

تعاون به‌معنا یاری و پشتیبانی یکدیگر و همراهی، مشارکت و همکاری در هر کاری است و در منطق نبوی به معنای مشارکت و همکاری همگانی در تحقق نیکی‌ها و ایجاد و نگهداری جامعة ایمانی است. حیات جامعة انسانی به هم‌بستگی، تعاون و تکافل آن است».تکافل به معنای بر عهده داشتن امور یکدیگر و مسئولیت مشترک در امر ادارة امور و تضامن است؛ یعنی هر عضو جامعه خود را کفیل سایر اعضاء بداند و هرکس در جهت تأمین و برآورده کردن نیازهای دیگران و حفظ سلامت و مصالح جامعه بکوشد.

کفالت، در اصل به‌معنای ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر است و از همین رو، به افرادی که سرپرستی کودکی را بر عهده می‌گیرند، کافل یا کفیل گفته شده است؛ زیرا در حقیقت او را به خود منضم می‌کند. این واژه در قرآن، هم به‌صورت ثلاثی مجرد (کفل) به‌معنای سرپرستی و بر عهده گرفتن کفالت و هم به صورت ثلاثی مزید (کفّل ) به‌معنای انتخاب کفیل برای کسی به‌کار رفته است.

نشانة جامعة ایمانی، تکافل اجتماعی و مواسات اهل ایمان با یکدیگر است. مواسات در لغت به‌معنای مساعدت و دستگیری، همیاری و تعاون، برابر داشتن و غم‌خواری، و یاریگری و مددکاری به مال است. مواسات، معاونت یاران، دوستان، مستضعفان و مستحقان برای معیشت، و تشریک ایشان در قوت و مال است؛ یعنی کسی را به مال خود برابر گردانیدن.

مواسات کردن یعنی دیگری را در تن و مال چون خود شمردن، یاری و غم‌خواری کردن با کسی در مال و جان و کسی را در چیزی همچون خویشتن داشتن (لغت‌نامة دهخدا). مواسات از مهم‌ترین وظایف مؤمنان در قبال یکدیگر خوانده شده است. چنان‌که خداوند در قرآن انسان را حقیقتی ملکوتی معرفی می‌کند که احسن تقویم است و باید به سوی حقیقت خود بازگردد و در زندگی با تلاش و مبارزه در سیر به سوی مقصد حقیقی گام بردارد: «به‌یقین که انسان را در بهترین هیئت آفریدیم؛ آن‌گاه او را به پایین‌ترین پایین‌ها فرود آوردیم»؛ (تین:4ـ5).چنان‌که انسان در این مرتبة نازل بماند، جز خسران بهره‌ای ندارد: «سوگند به زمان که انسان در خسران است»‌(عصر:1ـ2)

نتیجه گیری

در زمینة تربیت اخلاقی برای تحقق وظایف فردی در جامعه، توجه به اصولی که از آنها یاد شده است، لازم و ضروری است. تربیت اخلاقی و ارتباط آن با این اصول، ارتباطی دوسویه است؛ زیرا اگر فردی طبق این اصول تربیت شود، در زمینة تربیتی و اخلاقی ساخته شده و آمادگی پذیرش و تحمل هرگونه مشکلی را خواهد داشت.

بر این اساس، اصل اول افراد را به سوی یگانگی خدا دعوت می‌کند و اینکه حدود الهی برای همگان باید یک‌سان رعایت شود و برتری برای دیگران و یا تساهل و تسامحی وجود ندارد. زندگی باید تعادل خود را حفظ کند. چنانچه از اصل تعادل در زندگی پیامبر(ص) برمی‌آید، آن حضرت در هیچ زمینه‌ای از حد اعتدال بیرون نبوده است. اصل زهد، نشانگر آن است که از دنیا به اندازة نیاز استفاده شود تا تعادل زندگی همیشه برقرار باشد و این نشانة پیوستگی اصول به یکدیگر است.

تربیت اخلاقی در زمینة وظایف اجتماعی نیز اصول یازده‌گانه‌ای را دربرمی‌گیرد که این اصول با تربیت اخلاقی ارتباطی دوسویه داشته و همچنین با اصول تربیت فردی، رابطة دوجانبه‌ای دارد؛ بدین‌گونه‌که رعایت هرکدام از اصول فردی و اجتماعی، انسان را به رعایت سایر اصول نیز ملزم می‌دارد.بر این اساس، در سیرة اجتماعی رسول خدا(ص)، اصل رفق و مدارا و نرم‌خویی با مردم و دوری از هرگونه درشت‌خویی و خشونت، سازنده‌ترین عنصر در اصطلاح جامعه و مناسبات اجتماعی بوده است، این اصل با اصل حریت که در اصول فردی مطرح گردید، رابطة تنگانگی دارد

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی